فرزندان ایران

این وبلاگ برای دانش آموزان ششم دبستان سید رضی می باشد
پنجشنبه, ۲۳ شهریور ۱۳۹۶، ۰۳:۲۵ ب.ظ

دایتان - آموزنده ٤

روزی یک کشتی پراز عسل در ساحل لنگر انداخت وعسلها درون بشکه بود...

پیرزنی آمد که ظرف کوچکی همراهش بود  و به بازرگان گفت:

از تو میخواهم که این ظرف را پر از عسل کنی. تاجر نپذیرفت وپیرزن رفت...

سپس تاجر به معاونش سپرد که آدرس آن خانم را پیدا کند و برایش یک بشکه عسل ببرد

آن مرد تعجب کرد وگفت

ازتو مقدار کمی درخواست کرد نپذیرفتی والان یک بشکه کامل به او میدهی؟

تاجر جواب داد :

ای جوان او به اندازه خودش در خواست میکند و من در حد و اندازه خودم میبخشم...

پروردگارا......

کاسه های حوائج ما کوچک و کم عُمقند، خودت به  اندازه ی سخاوتت بر من و دوستانم عطا

کن که سخاوتمندتر از تو نمیشناسیم....

آرزوهایتان را به دستان خدا بسپارید



نوشته شده توسط مریم سلیمانی
ساخت وبلاگ در بلاگ بیان، رسانه متخصصان و اهل قلم

فرزندان ایران

این وبلاگ برای دانش آموزان ششم دبستان سید رضی می باشد

آخرین نظرات

دایتان - آموزنده ٤

پنجشنبه, ۲۳ شهریور ۱۳۹۶، ۰۳:۲۵ ب.ظ

روزی یک کشتی پراز عسل در ساحل لنگر انداخت وعسلها درون بشکه بود...

پیرزنی آمد که ظرف کوچکی همراهش بود  و به بازرگان گفت:

از تو میخواهم که این ظرف را پر از عسل کنی. تاجر نپذیرفت وپیرزن رفت...

سپس تاجر به معاونش سپرد که آدرس آن خانم را پیدا کند و برایش یک بشکه عسل ببرد

آن مرد تعجب کرد وگفت

ازتو مقدار کمی درخواست کرد نپذیرفتی والان یک بشکه کامل به او میدهی؟

تاجر جواب داد :

ای جوان او به اندازه خودش در خواست میکند و من در حد و اندازه خودم میبخشم...

پروردگارا......

کاسه های حوائج ما کوچک و کم عُمقند، خودت به  اندازه ی سخاوتت بر من و دوستانم عطا

کن که سخاوتمندتر از تو نمیشناسیم....

آرزوهایتان را به دستان خدا بسپارید

موافقین ۱ مخالفین ۰ ۹۶/۰۶/۲۳
مریم سلیمانی